صبحا با دلشوره شروع می شه! دیگه وقتی نمی مونه واسه دلواپسی واسه عینک زدن یا لنز گذاشتن! این کوله یا اون کوله! این عینک یا اون یکی! وقتی نمی مونه واسه رژ و کرم پودر و بقیه! گوشی رو هم که یادم می ره روشن کنم تا وقتی می خوام به گیلبرت زنگ بزنم!  تو راه درس می خونم وقتی نمی مونه واسه MP3 وقتی هم که تو ماشین حالم بد می شه از خوندن دارم سعی می کنم کارای اون روزم رو جا برم توی 18 ساعت! می بینم که هر کاری کنم بازم وقت ناهار ندارم و هیچی جز این کارا نمی مونه! از این کلاس به اون یکی کارای این استاد خواهش های اون استاد دردسرهایی که خودم واسه خودم می تراشم و توقع های دوستان روی هم جمع می شن! دفترچه یادداشتم و OneNote ام پر می شه! اگه لپ تاپ باشه درد پشتم به بدن درد هر روزم اضافه می شه! گیلبرت می پرسه ناهار؟ می گم آره ! می پرسه قرص؟ می گم آره! می گه خسته؟ می گم ای ولی خوبم! می گه بیشتر حواست باشه! دوستام می گن از ریخت افتادی لاغر شدی! شدم! اینقدر رنگ و رو پریده شدم و بی نا که استاد تربیت بدنی سختگیر نمی ذاره ورزش کنم زیاد! لباس می خوام نمی رسم بخرم! آرایشگاه هم نه! حرف مجله و اخبار و سی ان ان و بی بی سی و پی ام سی رو هم که نزنین! با این همه کار با این همه درد لج کردم ! کار گرفتم و از هفته دیگه می رم اسکی! فکر کنم به مشکل بخورم! این روزا با خودم با این درد مزخرف لج کردم! نسبت به خیلی ها سالم ترم می دونم من می تونم!