پنجره رو باز کردم دارم پورتال آموزشی که نوشتم رو دی باگ می کنم و فکر می کنم به اون دوتا برنامه ای که هنوز دست بهشون نزدم و اون 5 فصلی که نخوندم و شنبه ای که باید پروژه هام رو تحویل بدم و همش فکر می کنم که لابد تعطیلات خوبی بوده که یه هفتش سفر بوده و بقیش درس و فکر می کنم که چه خوبه 13 فروردین و 3 یا 2 یا حتی 1 فروردین واسه من فرقی نداره و شاید برسم بقیه پروژه هام رو بنویسم و همین که پنجره بازه و هوا اینقدر ملس و من بالاخره دارم این پروژه رو تموم می کنم خودش خوبه و اصلا هم مهم نیست که حوصله اون دانشگاه مزخرف با دانشجو ها و اساتید مزخرف رو ندارم و این اصلا مهم نیست که حوصله دوستای دانشگاه رو ندارم و دلم می خواد بتونم قایم شم و شنبه هیچ کدوم رو نبینم بسکه دوسشون ندارم ولی یکشنبه که دانشگاه نمی رم بالاخره می رم باشگاه اسمم رو می نویسم هر چند که پاهام درست دزمون نیست(توی فرودگاه بازم زمین خوردم و پام بدتره!) ولی با این 53 کیلو وزن خیلی مردنی شدم با اینکه وزنم رو دوست دارم باید قوی شم و از هفته بعدش کار و محیط جدید شاید بتونه واسم یه چالش خوبی باشه.