من فقط یه روزایی خودم رو می تونم قبول کنم! روزایی که خیلی خستم روزایی که جون کندم در طی روز، روزایی که این دردهای لعنتی زیادن روزایی که تا 2 صبح بیدارم و 4 صبح هم بیدار می شم! روزایی که توشون احساس مردن می کنم و از شدت خستگی توی طول روز دارم بی هوش می شم! اما…
روزایی که می تونم استراحت کنم و نرمال زندگی کنم، می تونم کتاب بخونم می رسم موهام رو فر بزنم و به صورت ماسک بزنم روزایی که می رسم ناهار بخورم روزایی که فیلم می بینم ، می رم ورزش روزایی که حتی کنار همه این کارا درس هم می خونم دوست ندارم …
من نیاز دائم دارم به خسته بودن این خسته بودن داغون بودن من رو مطمئن می کنه آخر روز، که یک کاری کردم که بیشتر از اون نمی تونستم انجام بدم .