یکی از چیزایی که به نظر خودم به خاطر تربیتی که از بچگی داشتیم برای من همیشه وجود داشته لذت بردن از درس و مشق بوده یعنی رسا یه زمان هایی بوده که تفریحم درس خوندن بوده رشته ام هم که با علاقه خودم انتخاب کردم و توی یکی از بهترین دانشکاه های ایران دارم درس می خونم! فردا پس فردا هم می ریم به گوشه ای به یه کاری مشغول می شیم اما واقعا فکر می کنم لذتی که بچه های هنری از رشته هاشون می برن یه چیز دیگس!
یکی از دوستان از خارجه اومده و دیروز با اون و خانومش رفتیم کنسرت آ.ریان خوش گذشت!
نمی تونم بنویسم! ذهنم خیلی پر ولی نمی شه بنویسم!
این روزها در پی مشکلات فراوانی به مادر آسپیران غیاث آبادی یه زکی گفته بودم! ولی من هر چی فکر می کنم می بینم که من با اینکه معمولا از حد نرمال مرتب و تر تمیز بودن فرا ترم ولی زیاد هم درگیر ریخت و قیافه ام نمی باشم اما عجیب و غریب است که اعتماد به نفس و ارتباط چشمیم با آدم ها با میزان ریش و سبیل نسبت معکوس داره برام! و خب البته شایان ذکر است که نمی دونم چرا ولی خوشم نمی آد! (این نمی دونم چرا یعنی به یه اندازه برای این حس و عدم داشتن این حس دلیل دارم!)
سرما خوردم یعنی فکر کنم آنفولانزا باشه نمی دونم یعنی چم شده! حالا بعدا تَقٍش در می آد! فردا امتحان نوشتن فرانسه دارم! یعنی کلا هر ترم سه تا امتحان برای پایان ترم می دیم! باشد که آمرزیده شویم! :دی
گاهی چه سخت می شه که از خودت بگی و نخوای تکراری باشی! گاهی خیلی سخت می شه که نخوای روزات تکراری باشه گاهی دوست داری یه اتفاقی بیفته! گاهی همه چی خستت می کنه همه آدما تکراری می شن هم روزا همه قرص ها! همه چی تکراری این روزا! خسته ام که چیز تازه ای نیست ! سرم شلوغه که اونم تازه نیست! پاهام درد می کنه سرعتم تو را رفتن این روزا با سرعت مامان بزرگم برابری می کنه اونم تازه نیست! خب این می شه که هی ساین این می کنی زل می زنی به این صفحه هی دوباره می بندیش!
این هایی که عکس عروسی شون رو قاب می کنن می زنن به دیوار!
یه وقتایی آدم همش شلوار جین می پوشه! یه وقتایی همش شلوار جین های رنگ و وارنگ رو با پلیور مردونه زرشکی و پیرهن سفید می پوشه! بعد که خواست شلوار جین رو با دامن عوض کنه که بره عروسی مثلا دیدی چه قدر سخته؟ دیدی می شینه فکر می کنه به اینکه کی حوصله آرایشگاه و کفش و لاک و این چیزا رو داره … وبی خیال می شه و یه جفت جوراب گرم می پوشه و پتو رو می کشه کلش و می گیره می خوابه؟
حالا یه مدتی همش اون حس رو دارم ! :-؟؟
صبحا با دلشوره شروع می شه! دیگه وقتی نمی مونه واسه دلواپسی واسه عینک زدن یا لنز گذاشتن! این کوله یا اون کوله! این عینک یا اون یکی! وقتی نمی مونه واسه رژ و کرم پودر و بقیه! گوشی رو هم که یادم می ره روشن کنم تا وقتی می خوام به گیلبرت زنگ بزنم! تو راه درس می خونم وقتی نمی مونه واسه MP3 وقتی هم که تو ماشین حالم بد می شه از خوندن دارم سعی می کنم کارای اون روزم رو جا برم توی 18 ساعت! می بینم که هر کاری کنم بازم وقت ناهار ندارم و هیچی جز این کارا نمی مونه! از این کلاس به اون یکی کارای این استاد خواهش های اون استاد دردسرهایی که خودم واسه خودم می تراشم و توقع های دوستان روی هم جمع می شن! دفترچه یادداشتم و OneNote ام پر می شه! اگه لپ تاپ باشه درد پشتم به بدن درد هر روزم اضافه می شه! گیلبرت می پرسه ناهار؟ می گم آره ! می پرسه قرص؟ می گم آره! می گه خسته؟ می گم ای ولی خوبم! می گه بیشتر حواست باشه! دوستام می گن از ریخت افتادی لاغر شدی! شدم! اینقدر رنگ و رو پریده شدم و بی نا که استاد تربیت بدنی سختگیر نمی ذاره ورزش کنم زیاد! لباس می خوام نمی رسم بخرم! آرایشگاه هم نه! حرف مجله و اخبار و سی ان ان و بی بی سی و پی ام سی رو هم که نزنین! با این همه کار با این همه درد لج کردم ! کار گرفتم و از هفته دیگه می رم اسکی! فکر کنم به مشکل بخورم! این روزا با خودم با این درد مزخرف لج کردم! نسبت به خیلی ها سالم ترم می دونم من می تونم!
صبح زود غم اندود شدیم و مفکور! خب امروز همین جوری که صبحونه می خوردم سخنرانی جناب اوباما رو ملحوظ نظر واقع کردم! :دی وقتی حرف می زد وقتی ملت یه صدا می گفتن yes we can ، وقتی حرف می زد وقتی خوشحالی می کردن فکر می کردم به خودم به شماها حتی به تمام اون آدم های لینک های لینکدونیم فکر می کردم به دانشگاه سیاسی مون به بچه های انجمن اسلامی به احمد به ایران به اون شیرینی های آزادی بچه ها که می گفتن، به خوشحالی آمون واسه تبرعشون، صدای احمدی ن.ژاد و خ اتمی و رفس.نجانی و مقام. معظم اینکه جای صحبت های به روز و پر از انرژی و شادی از پیرزی به بزرگی رئیس جمهوری یه مملکت می آن و از خدا و امام و شهیدان و ولی عصر تشکر می کنن و دریغ از شادی من باب پیروزی! شاید همین که اینقدر تصنعیٍ اینقدر دل به هم زنه!
