امروز که استادِ اومد گفت کار می کنی سر سه سوت قبول کردم، والبته که ذوقم کردم که من رو اینقدر قبول داشته که بهم پیشنهاد کار بده، هر چی از اطراف سقلمه و اینا زدن و پچ پچ کردن که بنده خدا از کجا وقت می آری با این وضع؛ قبول کردم چون بالاخره اینقدر باید زحمت بکشم که یه چیزی واسه رزومه بد بخت جمع شه! حالا نهایتا5 ساعت خواب می شه 4 ساعت و استراحت ها و نت گردی ها کمتر می شه یه ذره ! ولی باید قبول می کردم! حالا چه غم که از خستگی این روزا نای حرف زدن ندارم و از بی خوابی سر کلاس یهو خوابم میره و البته که زودی می پرم! چه غم که این روزا گیلبرت و کم می بینم! چه غم اگه هوا بارونی یه و هی دلم می خواد با گیلبرت و کنار اون تا آخر دنیا بگردم و هی بهش بگی که مامی دوست دارم!چه غم اگه برسم به کارام و البته اینکه فرانسه ام رو بخونم! بالاخره هم این هوا دوباره تکرار می شه هم اینکه این تخت و خواب پابرجاست! :)

امشب با گیلبرت و منچستر رفتیم تئاتر شهر نمایش خ واستگاری به کارگردانی اسماعیل شفیعی و جاوید صحنه توی سالن سایه! دیروز طی یک عملیات محیر العقول رفتم بلیط پیش خرید کردم که مجبور شیم بریم! واقعیت اینه که زندگی ام این 3 سال دانشگاه شده درس، دانشگاه، خونه، خواب، اینترنت! خیلی کم پیش می آد که توش تغییری بدم و عجیب هم بهش معتاد شدم مخصوصا این نت بد جوری این جوریا شده! :دی

هوای این روزا مال منِ! این روزا ولیعصر مال من! من! می فهمین چی میگم؟ دوست دارم راه برم دوست دارم فکر کنم و حتی گاهی گریه کنم! دوست دارم هر جا هوس کردم یکی یه چایی بده دستم یه سوپ بزاره جلوم! دوست دارم راه برم و راه برم و وقتی وایسادم سبک شده باشم نتیجه گرفته باشم ایده یه مقاله زده باشم یه agent رو درست کرده باشم! با تمام این احوال باید این راه رفتن ها مقصد داشته باشه ولی باید بی دلشوره باشه! امروز از ونک تا نیایش رو پیاده رفتم وقتی رسیدم پیش منچستر دپ دپ بودم! گریه هم کردم! بعد از ظهر هم گوله شدم زیر لحاف! دل تنگ بودم ولی با تمام این دل تنگی هاش من این فصل ها رو این سرما رو دوست دارم به شرطه اینکه این حساسیت دست از سرم برداره!

پ.ن) 1- من نمی خواستم بگم ولی…خب من :) ) رفته بودم بلیط نمایش کمدی موزیکال خ واستگاری رو بخرم که این رو خریدم! نمایش رو دیدیم اومدیم بیرون من ییهویی دیدم که مشکل چی بوده! آخه نیست من و گیلبرت و منچستر زیادی اهل فیلم و تئاتریم! :دی :)

       2- چهارشنبه از زور خارش و سوزش حلق و گلو دلم می خواست بشینم وسط انقلاب گریه کنم! :( ( الانم همین طوریم! :( ( من می خوام سرم رو بزنم به دیوار! دیفال خدمتتون هست؟

       3- دوستان من از همین تریبون اعلام می کنم که پاشید بریم کافه فرانسه! این فصل فصل کافه نشینیِ! و البته که من کافه فرانسه می خوام! شما نمی خواین؟ اصلا  دانشگاه – تئاتر شهر- انقلاب – نیک - صانعی – دانشگاه تهران - کافه فرانسه - کلاس فرانسه - ولیعصر شده چهارشنبه های من ! دوسش دارم!

        4- منچستر به من می گه ناشزه شدی! :) ) اینم اصطلاح جدید برای یه آدم دپِ پاییز زده! :دی

از چهار راه ولیعصر تا انقلاب  که می ری  وقتی که بی کار باشی و هوا هم دلبری کنه وقتی بعد مدت ها واقعا احساس گشنگی کنی نتیجش این می شه که بری کافه گ.ودو و سالاد مخصوص و چیپس و پنیر ژامبون بزنی تو رگ و هی دلت سیگار بخواد و هی محل دلت نزاری و هی از خودت راضی شی! وقتی می ری تو فکر و دلت پر می کشه واسه این واون و این ور و اون ور، آرزو می کنی الان تو اطاقت و تو تخت بودی یهو یه ظرف چیپس و پنیر ژامبون می ذارن جلوت و پشت بندش یه کاسه با سالاد مخصوص!

تا اینجاش که برا من خوب پیش می ره ولی…  من باب اینکه مختص کج فکری هستم می شینم فکر می کنم که این پسره تو خونه یه دونه ظرف شسته؟ نگاه می کنم به فلفل ها ! پر گِلِ! باور نکردنیِ! اولین بار که بیرون از خونه سالاد سفارش دادم! :(  پیش خودم فکر می کنم که جلبک که نیستم هیچی نگم! پسره که می پرسه چیزی احتیاج ندارین تا ده می شمرم _سلام سورنا_ و بهش می گم این چیه تو ظرف غذای من؟ می گه چیه و خودش رو می زنه به گیجی! می گم گله! دستشو دراز می کنه ظرف رو وردار می گم لازم نیست دیگه بی آرین ! میره و بعدش یکی دیگه می آد و ظرف رو می بره و وقتی صورت حساب می خوام می گه می شه تشربف می یارین کانتر؟ می رم و معذرت می خواهند و البته که پولش رو هر چند اصرار می کنم نمی گیرن ولی من دیگه معذرت هاشون رو نمی شنوم درسته دیگه گشنم نیست با اینکه چیزی نخوردم زباد ولی فکر می کنم چه خوب که داد نزدم چه خوب که بغض نکردم و چه خوب که می تونم تو خودم تغییر ایجاد کنم!

1- توی دانشگاه دلم می خواد گاهی بشینم زار زار گریه کنم بزنم تو سر خودم به خاطر این استادا، دانشجوها، درس دادن ها، درس خوندن ها. واقعیت اینه که من تافته جدا بافته نیستم که اذیت شم ولی گاهی سعی می کنم فکر کنم به اون چه که می خواستم و اون چیزی که الان بهش رسیدم گاهی هم فکر می کنم که با یه سری تغییرات و یه ذره دل سوزوندن بیشتر برای کارامون چه قدر می تونیم شرایط رو عوض کنیم.

2- امروز از صبح می گم خدایا شکرت! تا خسته می شم تا می اومدم بگم چه روز سختی به خودم می گفتم الان خیلی بهتر از هفته گذشته ام! خیلی بده بگم ترسیدم؟ بگم می ترسم؟ خب نگرانم و نمی دونم چی کار کنم هفته پیش این روز چه دردی داشتم . چه حالی! البته هودم می دونم که در بدترین شرایط هم از بهترین شرایط خیلی ها اوضام بهتره!

3-هانی رو دوست دارم برای غذاهایی که حاضر نیستم تو خونه بخورم! برای اون چیزایی که از بچگی رفته جزو ناز و نوازش و طبع و سلیقه! ولی…نمی دونم این چه عهدیه که من باید خودم رو نابود کنم حتی سلیقه ام رو؟ خیلی روزا با خودم می جنگم تا تون کاری رو کنم که دوست ندارم اون غذایی ذو بخورم که نمی خوردم یا از این قبیل کارا! احتمالا باید یه مشکل روانی باشه که بری یه غذا بخوری بد هی حالت بد باشه هی دوست نداشته باشی بد بازم بخوری!!!!! :-؟؟

اوقاتم تلخه! باز دل دردام شروع شده! این چند وقته که قرص می خوردم خوب بودم ولی دوشنبه یهو دوباره بعد 4 سال نفسم گرفت از درد! 6 ساعت بستری بودن تو اورژانس بیمارستان چه قدر بد بود چه قدر سخت گذشت!

من سورنا و این خانومِ ناز رو دوست دارم با خیلی حرف های دکتر رضا موافقم و اینا! فکرم می کنم که آدم خوب همه جا پیدا می شه و نمی شه جنرالایز کرد که مثلا همه بد یا همه خوب! و همیشه فکر کردم که اینا حتما بچه های حوبین و طبعا پزشک های خوب و قابل اعتماد! و گاهی اوقات از رفتار های ناراحت کننده مریض هاشون یا بحث هایی که می کنن راجع به حرفشون خب ناراحت می شم و باور می کنید یا نه سعی می کنم دقت کنم این کارا رو نکنم :دی !  ولی اینکه مسئولیت آدم ها به نسبت جایگاهشون تقسبم می شه خب به نظرم صحیح هست!

حالا این رو داشته باشین ولی من خیلی شرمندم واقعا می دونم زشته ها ولی من ترجیح می دم نرم زیر دست جراح زن!(خب من تازه کلی می رم بالا منبر که بی خیال جنسیت شین و زن و مرد نداره واقعا ننگ بر من :( ) :( شرمندم به خدا! ولی یه خانوم جراح اومد خوب بودا ولی قابل اعتماد نبود یعنی با اینکه می دونست من FMF دارم بازم می گفت آپاندیسِ! حالا این که مهم نیست آخه این فکر نمی کنه که اعتماد مهمِ؟ خب کتاب به اون قطوری رو جلو چشم من باز می کنه که چی؟ نه یکی نه یه بار! یه ربع این می رفت این کتاب هاش رو زیر و رو می کرد اینا! خب من هم خیلی چیزا رو یادم می ره! من هم خیلی وقت ها می رم سراغ کتاب هام و آی ام شور که نباید همه علم غیب داشته باشن با علامه باشن! ولی خب این کتاب ها رو می تونست بره یه جا بخونه که من نبینم! نه؟  خب شاید دست به پیچوندن آقایون بهتره یا به روی خودشون نیاوردنشون که نمی دونم با به اصطلاح پیچش قوی تری دارن :دی که آدم زیاد عدم اعتماد پیدا نمی کنه (من تمام این ها رو گفتم ولی باز هم نمی گم که تمام آقایون این جور و تمام خانوم ها اون جور ولی خیلی اوقات این صادقه! ) بعدم اینکه آخه من ساعت 11 شب دو شب پشت سر هم تو بیمارستان باشم واسه آدم اخلاق می مونه؟ در ضمن پیچش داریم تا پیچش این دکتر ر. با اون لنگه کفش تو دهنش فقط اعصاب آدم رو بهم می ریزه اینقدر که هر دفعه به آدم یه چیزی می گه!!!!! خب آدم باید دیوونه باشه که 5 سال بره پیش این؟

پ.ن) خیلی هاش غر غر بود خب! ولی می دونین من می ترسم اگه دوباره ابن دردا شروع بشه خیلی اذیت کنندس و بد تر از همه اینه که من 3 روز از زندگی و کارام می افتم! و اینکه هر چی به خودم می گم که ملت کلی بیماری دارن که خیلی بد تر از اینه ولی این درد بازم اذیتم می کنه! :( خب دیگه به هر حال زندگی سلامت حق همس! :دی

پ.ن2) من اینقده از این دکتر پیرا که شیکم دارن و به آدم می گن بابا جان و وقتی تب و لرز داری یه کوچولو گوشی و ها می کنن و دستاشون رو به هم می مالن که ناراحت نشی از سرمای دستشون خوشم می آآآآآددددددد!

سرم درد می کنه! این روزا دلم می خواد گم شم! بین آدم ها بین بی تفاوتی ها ولی یه چیزی نمی ذاره! نمی تونم! می خوام ولی نه با تمام وجود! دلم دردسر نمی خواد دلم انحراف از معیار نمی خواد ولی انگار دارم خودم رو گول می زنم چون این اتفاقات نشون اینه که دنبال دردسرم دنبال تغییرم! چه قدر سعی می کنم بی تفاوت باشم ولی نمیشه! پس چرا این همه آدم می تونن؟ اصلا می بینن؟ می شنون؟

 

پ.ن) دوشیزه شین دعوت کرده من رو به بازی ؟ چه بازی؟ بزرگترین ترس زندگی!!! والا ترس که من زیاد دارم اما بزرگترینش احتمالا اینه که از یه جا برم و اون جا شرایطش بهتر نشده باشه! اینکه زندگی ام اسیر عادت شه! اینکه آب راکد باشم بعد یه مدتی بگندم! اینا! :-؟؟

بعد از یکسال قشنگ دیدم که افتادم تو loop :دی

پ.ن: گاهی اوقات دوست دارم فقط تایتل بنویسم و ناتینگ مُر!

از صبح هی این پیج رو باز می کنم که بنویسم دوباره می بندمش! نمی دونم چه حسیه!

1- این ترم سر پیری تربیت بدنی گرفتم! خدااااااااااااا به داد برسه! فکر درد بعدش می ترسونم! اییییییییی دکتر ر.!!!!!!!!!!!!!!
2- درسام خیلی سنگینه! کلاس فرانسه هم دارم! ولی یه حس خنگ بودن بدی  سر کلاس فرانسه دارم!

3- گیتار زدن دیگه داره کاملا یادم میره! دپرسم می کنه این فراموشی! باید یه کاری کرد! :(

4- دلم برای یک خانوم مجازی تنگ شده!  خیلی هم تنگ شده! مادمازل نون-جیم ارادت داریم! :)

5- هوا رو دوست دارم! این هوا بوی انگیزه میده! :دی

6- یکی از هم دانشکده ای هام در اثر حساسبت به لاکتوز و خوردن کشک فوت کرده! :( خیلی ناراحت شدم! خیلی زیاد! ولی به نظرم یه ذره مشکوک می آد…

7- با تمام وجود دلم مسافرت می خواد!

8- باید درس بخونم!

یه دوست – استادی بهم پیشنهاد داده مقاله بدیم با هم ! یه استاد دیگه هم دعوت کرده برم توی تیم روبوکاپشون! و همه هم معتقدن من self-motivate هستم ! من نمی فهمم چرا بقیه تو کلاس فرانسه از من بهترن و من نسبت بهشون اینقدر لالم! خوشحالم معلم فرانسه این ترممون با حاله! موهام داره بلند می شه و الان دقیقا تو اندازه ای هستش که دیوونه کنندس! هر روز به خودم قول می دم بلندش می کنم ولی اصلا دوس ندارن این موهای الانم رو! 5 سال موی 3-7 سانتی پسرونه بسه دیگه حوصلم سر رفت! :دی

ولی با تمام وجود بی حالم این روزا!

گاهی مسنجر تو بازه و on ای و مطمئنی یکی یه جایی invis نشسته تو روزت و اون شبش می دونی که خب شایدم هم نباشه ولی.. ولی همش منتظری که وسط همه کارهایی که داری می کنی یهو یه window چت باز شه و یکی سربه سرت بزاره! بعد اگه نشه هی یواشکی زیر چشمی وسط همه کارهات به monitor نگاه می کنی! هی می گی یعنی داره چی کار میکنه؟ وسط آهنگ گوش دادن هی گوشت رو تیز می کنی ببینی صدای پاق اومدن pm رو می شنوی؟ بعد یهو قلبت می ریزه با هر صدای پاقی با هر windowای که یهویی باز می شه !